
چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد









روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي
مي كردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود مي زيستند.
تا اينكه يه روز دانايي به همه گفت: ”هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنين، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد“.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان، ”عشق“ هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود. ”عشق“ سريعا برگشت و قايقش را به همه ي حيوانها و ”وحشتِ“ زنداني شده توسط آنها سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ”عشق“ نماند. قايق رفت و ”عشق“ تنها در جزيره ماند.
جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و ”عشق“ تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ”ترس“ جزيره را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت. فرياد زد و همه ي احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكيها، قايق دوستش ”پولداري“ را ديد و گفت: ” ”پولداري“ عزيز، به من كمك كن“.
”پولداري“ گفت: ”متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!“
”عشق“ رو به سوي قايق ”غرور“ كرد و گفت: ”مرا نجات ميدهي؟“
غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني“
”عشق“ رو به سوي ”غم“ كرد و گفت: ”اي ”غم“ عزيز، مرا نجات بده.“
اما ”غم“ گفت: ”متاسفم ”عشق“ عزيز، من اونقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده!“
در اين بين ”خوشگذراني“ و ”بيكاري“ از كنار عشق گذشتند، ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست!
از دور ”شهوت“ را ديد و به او گفت: ”شهوت عزيز، من را نجات ميدي؟“
شهوت پاسخ داد: ”هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟
رو به سوي خدا كرد و گفت: ”خدايا... منو نجات بده عشق“ كه نمي تونست ”نااميد“ باشه
ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: ” نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم.“
عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد
پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق ”دانايي“ يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد، زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود.
”عشق“ برخاست. به ”دانايي“ سلام كرد و از او تشكر نمود دانايي“ پاسخ سلامش را داد و گفت: ”من ”شجاعتش“ را نداشتم كه به سمت تو بيايم. ”شجاعت“ هم كه قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم. تو حكم فرمانده بقيه ي احساسها را داري
”عشق“ با تعجب گفت: ”پس اون صدا كي بود كه بمن گفت براي نجات من مي آد؟
”دانايي“ گفت: ” او زمان بود.“ عشق“ با تعجب گفت: ” زمان!!
”دانايي“ لبخندي زد و پاسخ داد: ” بله، ”زمان“.... چون اين فقط ”زمان“ است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است
------------------------------------------------------------------------------
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه
بعضيها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضيها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي
بعضيها زمينها را از خدا مجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند
بعضيها حمال كتابند
بعضيها بقال كتابند
بعضيها انبارداركتابند
بعضيها كلكسيونر كتابند
بعضيها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان
بعضيها اصلا قيمتي ندارند
بعضيها به درد آلبوم ميخورند
بعضيها را بايد قاب گرفت
بعضيها را بايد بايگاني كرد
بعضيها را بايد به آب انداخت
بعضيها هزار لايه دارند
بعضيها ارزششان به حساب بانكيشان است
بعضيها همرنگ جماعت ميشوند ولي همفكر جماعت نه
بعضيها را هميشه در بانكها ميبيني يا در بنگاهها
بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند
بعضيها براي حفظ پول هميشه بيخوابند
بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابند
بعضيها براي پول همه كاره ميشوند
بعضيها نان نامشان را ميخورند
بعضيها نان جوانيشان را ميخورند
بعضيها نان موي سفيدشان را ميخورند
بعضيها نان پدرانشان را ميخورند
بعضيها نان خشك و خالي ميخورند
بعضيها اصلا نان نميخورند
بعضيها با گلها صحبت ميكنند
بعضيها با ستارهها رابطه دارند
بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند
بعضي ها صداي ملائك را ميشنوند
بعضي ها صداي دل خود را هم نميشنوند
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نميدهند
بعضي ها در تلاشند كه بيتفاوت باشند
بعضي ها فكر ميكنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود ميدانند
بعضي ها فكر ميكنند پول مغز ميآورد و بي پولي بي مغزي
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر ميكشند
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه ميگيرند
بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نميكشند
بعضي ها يك درجه تند زندگي ميكنند، بعضيها يك درجه كند
هيچكس بيدرجه نيست
بعضي ها حتي در تابستان هم سرما ميخورند
بعضي ها در تمام زندگيشان نقش بازي ميكنند
بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ
بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي
بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ
من چجوریم ؟
پنج پاره متن در بارهء عشق
عشق تو....
از رویدادهای تاریخی جهان است
. و جشنی است گلها را و علفها را
..... وحی و الهامی است که نازل می شود
..... یا نازل نمی شود
..... کودکی است که زاده می شود
..... یا زاده نمی شود
...... آذرخشی است که رخشان می شود
..... یا رخشان نمی شود
..... قرص ماهی است که به در می آید
..... یا به در نمی اید
از میان مژگان....
*
عشق تو ....
متنی به خط میخی است
.... متنی آشوری است
.... فنیقی است
.... سریانی است
.... فراعنه ای است
.... هندویی است
! متنی است که در هیچ کتابی به نوشتن در نیامده است
*
عشق تو ....
وقتی است میان صلح و جنگ
و هیچ جنگی
! بدتر از جنگ اعصاب نیست
*
عشق تو.....
سردابی جادویی دارد
که هزاران هزار در دارد
چون دری باز کنم
.... دری دیگر بسته شود
و چون بر لبانت بوسه زنم
از لبانم شهد فرو ریزد
..... و قند و عناب روان شود
و چون با تو ، ای بانوی من ، مغازله پیشه کنم
..... تازیان قصد هلاکم کنند
*
عشق تو .....
هزار پرسش طرح می کند
که هیچش در شعر پاسخ نیست