يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش ،راهبه سوار ميشه و راه ميفتن، چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه:پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه، چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه:پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته:«به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که مي خواهي مي رسی !»
نتيجه اخلاقي: آخه زپرتي تو كه از كار و حرفي كه انجام ميدي هيچي حاليت نيست غلط ميكني ادعات ميشه (مؤدبانش ميشه : اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!)
يه چيزي :
اصلا هم داستانش ضايع نبود جنبه نداري نخون
در ضمن :
يه وقت كسي نگه چرا آپ نميكنم ها!!!!!! كم كم دارم ميفهمم با كيا رفتم سيزده به در
پينوشت 1:
مطلب داشته باشي حال نداشته باشي
پينوشت 2:
خودت هم با كسي كار نداشتي باشي ديگران هلك هلك مي افتن دنبالت كه بهت گير بدن
پينوشت 3:
زنده باد نرم افزارهاي رايگان اونم كجاااااا اونور دنيا
ضد حال هم يعني مورچه كه هي ميخوايم بهشون آسيب نرسونيم و خودشون نميذارن
يك كم شخصي :
ماه سخت و شيرين اسفند
بوي بهار هم داره مياد با اينكه فصل خوبيه ولي اصلا باهاش حال نميكنم ؛ خواب نيم روزيش آدم رو بيشتر خسته ميكنه
درضمن :
سردرگمي بدتر از هر چيزيه (برنامه ريزي كني يه هو همه برنامه ها به هم بريزن)
يك كم خودموني :
به حرفت گوش كردم براي همين شايد صداي خيلي ها دربياد از اينجا
راستي :
اصلا حس نوشتن نيست به ننوشتن يا دير به دير نوشتن بايد عادت كنم(البته سيخونك هاي دوستان شايد تاثير داشته )
يه خواهش :
اونايي كه خمپاره رو ميشناسن تو تبليغش كمك كنند (ثواب داره،،، يك در دنيا و صد در آخرت ؛ خودم اون دنيا سر پل صراط حتما دستشو ميگيرم ميبرمش جهنم )
شده اينقدر با اونقدر صفحه تازه خصوصي سازي اينهفته هم :...........(يه زماني اين نوشته ها رو مخ همه راه ميرفت نميدونم چرا حس نوشتنش رو ندارم)
اين خاطره كه از خودمه كاملا واقعيت داره و در ادامه پست قبلي من هستش كه در مورد امتحان پس دادن بود و تموم حالات و جرياناتي كه تعريف ميكنم عينه واقعيته !!
يه مقدمه چند خطي اولش بگم كه يه كاروان زيارتي هست تو شهرمون به نام كاروان رجبيون كه آخرهاي ماه رجب سفر زيارتي ميرن مشهد و مسئول اين كاروان هم يه آقاي سن بالاي مشتي و خوش روحيه هستش كه آدم از معاشرت با اون كلي حال ميكنه و اسمش هم حاج اصغر بود و هميشه هم حدود هفت هشت تا اتوبوس راهي ميشيم كه توي اتوبوس دو تا صندلي جلو آقايون هستن و بقيه خانم تو هر كدوم از اتوبوسها هم يكي از آقايون بعنوان مسئول اون اتوبوس هست براي انجام كارها و مشكلاتي كه شايد پيش بياد . و منهم قسمت شده بود چندين مرتبه با اون كاروان برم مشهد
من رو حساب فعاليت و جنب و جوشي كه داشتم هم بعنوان مسئول يكي از اتوبوس ها و هم از برو بچ تداركات بودم كه موقع نهار شام و صبحانه به ديگران كمك ميكردم و به همين دليل هم رفت و آمدم تو جمع زياد بود و كلي تو چشم بودم و خيلي ها هم باهام رفيق و صميمي بودن و اونسال كه رفتم مشهد بعد دو سه روز يه هويي از شهرمون تماس گرفتن كه بايد براي فلان كاري برگردي ما هم كلي حالمون گرفته شد و همون شب برگشتم و وقتي برگشتم ديدم اصلا برگشتنم الكي بود و نيازي به بودن من نبود براي همين كلي حالم گرفته بود و از اون طرف هم هنوز سه روز از سفر مونده بود(مخصوصا غروب آخرين روز كه حديث كساء پاي پنجره فولاد ميخونيم كه خيلي خيلي حال ميده) زد به سرم و به يكي از دوستها تو كاروان زنگ زدم گفتم فلاني نماز صبح تو حرم ميبينمت و زود رفتم مشهد دوباره ،، وقتي برگشتم حسينيه محل اقامت همه و مخصوصا مسئول كاروان (حاج اصغر) هم از ديدن من تعجب و هم خوشحال شده بود وقتي منو ديد گفت خيلي خوشحال شدم اومدي .
قبل از اينكه برگردم شهرمون و دوباره برم مشهد شب مبعث پيغمبر يه مراسم تو نمازخونه محل اقامت گرفته بوديم كه تو اون مراسم يكي از رفقا رو خيلي اذيت كرديم حتي از پشت بلندگو يه خاطر در مورد اين بنده خدا تعريف كرديم كه كلي ضايع شده بود و از همونجا هر وقت من رو ميديد تهديد ميكرد حالت رو ميگيرم(به شوخي) .
يه روز موقع نهار كه شد بعد از اينكه پذيرايي شدند همه ظرف ها رو كه تو آشپزخونه جمع و جور ميكرديم كه يه هو يكي از آقايون مسن كاروان اومد جلومو گرفت و گفت آقاي فلاني شما هستيد گفتم بله منم .،، يه برگه تاشده بهم داد و گفت اين رو يكي از خانومها داده بدم به شما !!!!!
منو ميگي وقتي برگه رو گرفتم همون لحظه اول فكر كردم حتما به خاطر رفت و آمدي كه موقع نهار صبحانه و شام به طرفي كه خانمها هستن دارم شايد احياناً ندونسته كاري يا حرفي يا حركتي انجام دادم كه درست نبوده براي همين برگه رو باز كردم و يه هويي ديدم توش نوشته:«فلاني جون وقتي رفتي خيلي ناراحت شدم و امروز كه ديدم برگشتي خيلي خوشحال شدم چون من تو رو دوست دارم و ميخوام باهات دوست بشم قرارمون امروز ساعت سه بعد از ظهر تو حرم پاي ظريح اسمال طلا منتظرتم»!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منووووووووووو ميگييييييييييييييييييييي
يه هو رنگم پريد سرم درد گرفت بدنم گر گرفت اعصاب به هم ريخت(چون رفتارم اونجا طوري نبود كه بخوام به كسي اجازه بدم همچي فكري در مورد من بكنه) همون لحظه همون آقايي كه اون نامه رو به من داده بود اومد از كنار رد بشه كه جلوش رو گرفتم و گفتم ببنيد چي نوشتن برام اونم گفت نه به من ربطي نداره هر چي نوشتن من فضولي نميكنم ما هم دپرس رفتيم يه گوشه نشستيم كه همون رفيقمون كه شب عيد اذيتش كرده بوديم اومد و گفت پاشو بريم حرم منم گفتم نميام گفت چرا ؟؟؟ پاشو الان بريم تا سه چهار برگرديم !! منم كه اعصابم به هم ريخته بود گفتم نميام اگه بيام ميزنم فك يكيو ميارم پايين !!! اونم گفت باشه به من چه اصلا نيا و رفت .
منم ديدم اينجوريه و خيلي بهم برخورده پاشدم با اون نامه رفتم سراغ نماينده سازمان تبليغات تو كاروان و از اونجا كه باهاش راحت بودم گفتم آقاي نيكزاد ببين برام چي فرستادن !! يعني من اينقدر سبك بودم كه ديگران اجازه همچي فكري رو به خودشون دادن !! آقاي نيكزاد هم نامه رو خوند و نامردي نكرد گفت خب چيه مگه ازت خوشش اومده ميخواد باهات رفيق بشه تو هم برو رفيق شو!!!!!! منو ميگي انگار آتيشم داده باشن گفتم نه ميرم سر قرار ميزنم لهش ميكنم من ميدونم چيكارش كنم !!!
و از اون طرف رفتم سراغ حاج اصغر(مسئول كاروان) گفتم حاجي ببين اين ....... چي برام نوشتن . مگه من چيكار كردم كه اينا اينكار رو كردن . حاجي هم خنديد گفت خب مگه چيه دوستت داره ديگه ميخواد باهات دوست بشه برو باهاش دوست شو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم بيخود كرده بيجا كرده ميزنم لهش ميكنم خفش ميكنم J همينجور كه رفته بودم منبر و نوع كشتنش رو داشتم تعريف ميكردم حاج اصغره زد زير خنده گفت فلاني نكشش ،، نه نزنش هي ميخنديد و ميگفت نه اينكار رو نكن منم جوش اورده بودم ميگفتم چرا ؟؟ من ميدونم چيكار كنم يه دفعه گفت نه نكشش من بودم !!!! گفتم چي شما بوديد ؟؟؟ گفت من اون نامه رو نوشتم !! گفتم حاجي شوخي ميكني !!! گفت نه باور كن من با جلال(رفيقم كه اونشب تو جشن ضايع كرده بودمش)با هم نقشه كشيديم حالت رو بگيريم من كه يه هو عينه ماست وا رفته بودم به ديوار تكيه دادم و حاج اصغر هم تا ديد خيلي وا رفتم ما رو بغل كرد رومونو بوسيدو گفت ديدم داري سكته ميكني جريان رو گفتم وگرنه ميخواستيم با جلال بيايم اونجا بهت بخنديم .
وقتي جلال برگشت رفتم سراغش گفتم داشتيم ؟؟؟ زد زير خنده و در همون حين كه ولو شده بود رو زمين گفت از مال من كه بدتر نبود . گفتم چرا حالا اينقدر ميخندي ؟ گفت آخه نبودي ببيني وقتي من و حاج اصغر رو زمين نشسته بوديم تا نامه رو برات بنويسيم حاج اصغر چه ژستي گرفته بود و چه جوري مينوشتL
هنوز كه هنوزه بعد سه چهار سال هر وقت حاج اصغر و اون آقاي نيكزاد كه مسئول سازمان تبليغات من رو ميبينن بهم ميخندن و ميگن اوني كه عاشقت شده بود چيشد ؟؟ و حاج اصغر هر جا ما رو ميبينه و جمعشون جمعه سريع اون خاطره رو تعريف ميكنه .
نتيجه اخلاقي 1 :
از دو حال خارج نيست يا ميخواستن امتحانم كنن يا شوخي !! در هر دوصورت اگه اون نامه رو قبول ميكردم و ميرفتم سر قرار اونوقت ........................ . پس هر دوست دارمي واقعي نيست و هر دوستي به درد نميخوره . و پشت هر دوست داشتن الکی هم یه نامردی خوابیده
نتيجه اخلاقي 2 :
خود كرده را تدبير نيست ،، چاه مكن بهر كسي اول خودت دوم كسي ،، وقتي ضايع كني ضايع ميشي . و وقتي به كسي خنديدي بهت ميخندن . و میگن نکوب بر در کسی تا نکوبند درت را
نتيجه اخلاقي3 :
تو اوج عصبانيت آروم باش ،، شايد اگه آرام ميبودم و درست به دست خط نگاه ميكردم ميفهميدم اون يه دست خط زنونه نيست و تو اوج عصبانيت هم تصميم نگير وگرنه همش ميري فك پايين مياري (سوت)
يه موضوع مهم :
هيشكي از تو با ارزش تر نيست اگه تو قدر خودت رو ندوني ندونسته به زمين حقارت ميخوري و مضحكه دست همه ميشي . شايد غرور شايد خدا دوستم داشت يا شايد ......... و هر شايد ديگه اي كه باعث شد اون روز من از اون امتحان سربلند بيام بيرون اولين و اولين دليلش اين بود كه ارزش خودم رو در حد يه برگه نامه و يه حرف الكي كه توش نوشته بودن پايين نياوردم .
راستي شنيدي ميگن :
از اون نترس كه هاي و هوي دارد از آن بترس كه سر به زير دارد .
يادش به خير ها قديما چه خاطراتي داشتيم ولي الان برا پشه رو هوا شلوار لي ميدوزيم ها .(چشمك)
پينوشت 1:
بنا به صلاحديد حذف شد .
پينوشت 2 :
يه خاطره ديگه هم همينجوري دارم (در مورد اختراعي كه گراهام بل كرد(تلفن)و مشكلاتي كه پيش اورد ) كه اونهم جالبه اول ببينم اين يكي چه بازتابي پيدا ميكنه بعدش اگه جو اجازه داد اون رو ميذارم.
پينوشت 3 :
قبول كه پينوشت ها سر و ته نداره و هيچي نميفهميد ولي به خودم مربوطه خودم بايد بفهمم كه ميفهمم شما به خودتون فشار نياريد در ثاني يك كم فكر كنيد ميفهميد براي همين اينقدر اذيت نكنيد مخصوصا .... باز نيام پاچه بگيرم .
يه چيزه جالب :
چه سق سياه و چشم شوري پيدا كردم تو يكي دو روزه اخير با سق سياهم دو نفر رو بدبخت كردم و چشم شورم يكي رو تو پله ها كله پا كردم (نيش خند) (به من چه ميخواست جلوم تند تند نره پايين از پله ها كه من بگم برا من داره ميدوه مثلا كه هنوز حرفم تموم نشده شيش تا پله رو با هم بره پايين اونم با چه وضعي )
راستي :
باغ مظفر هم شروع شد انشالله طي چند روز آينده باز هم مدافعان پرو پا قرص زبان فارسي به ميدان ميان تا جلوي نمايش اين سريال گرفته ولي دمش گرم مهران مديري با اينكه اينقدر اذيتش ميكنن ولي همه رو دايورت ميكنه !!!
يك كم خودموني:
مطلب مزاحم تلفني رو بذارم يا نه؟؟؟
در ضمن
شده 35 تازه دو صفحه اي هم شده يك كم هم اعتياد آورده برسه به هزارتا حال ميده فكر كنم بشه اونجور ي فكر كنم بشه 40 صفحه
خصوصي سازي اين هفته :
بيا بريم كوه
رسما اسم بنده تو این وبلاگ شد آقای فلانی
اگه خيلي پاستوريزه هستي مطلب زير رو نخون
من خيلي خوشحال بودم، من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم، والدينم خيلي کمکم کردند، دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود، فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود، اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم، يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي، سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت:اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم، اون گفت:من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم، وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم، يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت:تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي، ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم، ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم، به خانواده ما خوش اومدي!
نكته اخلاقي:هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد!
تو پرانتز
(ها چيه؟؟ هنور نگرفتي موضوع رو ؟؟؟؟ خب يك كم فكر كن ميگيري !! )(نيش خند)
يه خاطره دارم تو اين مايه ها تو پست بعدي ميخوام تعريفش كنم (کی میگفت من مثبتم)
قبل پينوشت :
قبول دارم پينوشت ها خيلي خصوصي هستش ولي چه ميشه كرد به هر حال شايد متوجه نشيد ولي هزارتا حرف پشت تك تكشون خوابيده
پينوشت 1 :
ميلاد امام رضا(ع) هم مبارك باشه
پينوشت 2 :
مامان ديشب برگشت از كربلا ، بد نگذشته بود بهش ! خيره سرمون گفتيم ميره اونجا قحطيه ، جنگ و خونريزيه هيچي بهشون نميدن سختي ميبينن برميگردن !! نگو رفتن تو هتل چند ستاره كلي هم بهشون رسيدن هر روز هم يه نوع غذا !! خدا شانس بده
بعد مادي به كنار از بعد معنوي هم كلي تعريف كرده و داغ دلم رو تازه كرده لازم شد كه منم راهي بشم شايد به همين ................... .
پينوشت 3:
بد نيست آدم گاهي اوقات خرت و پرت هاش رو جمع و جور كنه ها ،، يه كتاب قطر جيبي دو بيتي باباطاهر پيدا كردم هر شب قبل خواب يه چند تا دوبيتي ميخونم كلي هم حال ميكنم .
بدنيا دل نبنده هر كه مرده كه دنيا سربسر اندوه درده
بقبرستون گذر كن تا ببيني كه دنيا با رفيقونت چه كرده
يك كم خودموني :
جنبه داشته باش ،، نبينم باز بري بلند بلند مطلب اينبار رو بخوني ، بفهمم دفعه بعد اون خاطره رو نميذارم ها!!!!
چه باحال :
به داداشش هم حسوديش شد وقتي گفتم چرا گفت :
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير فروغ
در ضمن :
شده تا الان 19 تا
خصوصي سازي اين هفته :
گل اركيده
يه چند وقتي بود كه دلم حسابي پروانه اي شده بود و فكر كنم معنيش عاشقي بود و همش دنبال يكي بودم كه بشينم باهاش درد دل كنم براي همين چند روز پيشا بود كه سعيد اومده بود خونمون و تو اتاق نشسته بوديم منم كه بابت يه قضيه اي دپرس بودم همينجور تو فكر رفته بودم كه نا خودآگاه يه اهي از ته دل كشيدم و گفتم هي روزگار هييييييييي
سعيد گفت چته مثل عاشقها آه ميكشي شيطون نكنه خبريه ؟؟
گفتم بيخيال سعيد جان دست رو دلم نذار خونه .
سعيد خنديد و گفت نه مثل اينكه واقعا عاشق شدي هااا ؟؟
گفتم يعني تا اين حد حالم خرابه كه تو هم فهميدي؟؟
يه دفعه سعيد چشاش چهارتا شد از تعجب گفت بيخيال بابا ما رو سياه نكن ما خودمون زغال فروشيم .!!! برو بچه جان تو مال اين حرفها نيستي !!! برو به يكي اين چرت و پرت هارو بگو كه نشناست من كه ميشناسمت !!
منكه خجالت كشيده بودم سرم رو انداختم پايين گفتم بابا مثلا تو رفيقمي ، مگه من دل ندارم ؟ مگه من احساس ندارم ؟؟ يعني تو چه فكري در مورد من ميكني ؟؟ نگاه به اين ظاهر من نكن بابا منم تو اين سينه كوفتي دل دارم ديگه منم خب عاشق ميشم تازه كلي هم به اين معشوقم افتخار ميكنم چون ميدونم به خاطرش بايد كلي سختي بكشم !!!! در ثاني ناسلامتي تو رفيقمي تو بايد هوامو داشته باشي اينجوري ميزني تو ذوقم ؟؟
سعيد كه يك كم خجالت كشيده بود و تحت تاثير قرار گرفته بود اشك تو چشام جمع شده بود گفت آخه بابا به تو نمياد ولي خودمونيم ها دمت گرم خيلي قشنگ حرف زدي خيلي خوشم اومد حالا خودمونيم شيطون طرف كي هست ؟؟ ميشناسمش ؟؟؟ ريختش چطوره؟؟؟
يه آهي كشيدم گفتم آخه از چي اون من به تو بگم ؟؟؟ از خوشگليش بگم ؟؟؟ از قد و بالاي رعناش بگم ؟؟؟ از صداي قشنگ و دلنشينش بگم ؟؟؟ از اينكه خيلي كارش درسته بگم؟؟؟ آ ه ه ه ه ه ه ه ه آخه از چي بگم ؟؟؟ ولش كن باز يادش افتادم دلم گرفت .
سعيد جان باور كن خيلي ميترسم بهش نرسم !! سعيد اگه نشي چي ؟؟؟ واااي حتي نميتونم فكرش رو بكنم !!
سعيد : بابا مگه كيه اين ؟؟ حالا چه تحفه اي هستش اينقدر ازش تعريف ميكني ؟؟؟
هووووووووي درست حرف بزن ها .
سعيد : خب بابا بيخيال ، غيرتي نشو ،،، اصلا تا به حال باهاش حرف زدي؟؟
چي حرف زدم؟؟ دلت خوشه ها بگو اصلا تا به حال دستت بهش رسيده؟؟
سعيد : خيلي داري روت رو زياد ميكني ها ، ديگه هيچي نميگم پررو نشو ديگه !! چي چي دست بزني بهش !!!
خب بابا ببخشيد نه تا به حال باهاش حرف نزدم ولي صداي قشنگش رو شنيدم ، البته تو خيالاتم خيلي باهاش حرف زدم !!
ديگه بغض گلوم رو گرفته بود و اشكها دنبال راهي ميگشتن كه بيان پايين !!
سعيد : حالا چطور با هم آشنا شديد ؟؟؟
آشنا كه نشديم داداش من ؛ فقط يهه چند بار از جلو مغازهه رد شدم به بهانه ويترين نگاه كردن اون رو نگاه ميكردم !!
سعيد : به به آقا چشم چرون هم شدن ، چشمم روشن ، بذار به مامانت بگم
په كجاي كاري مامانم هم خبر داره .
سعيد : جدا!!!!!!!!!!!!!!!!
آره بابا
سعيد : خب چي گفت مامانت ؟؟؟
هيچي مامان بي انصاف ما تا فهميد اينقدر عاشق هستيم سريع خودش رو كشيد كنار ! گفت به من ربطي نداره برو به بابات بگو ببين خودش چي ميگه من دنبال شر نميگردم تازه مامان ما خيلي هم رك گفت من ازش خوشم نمياد ،، سعيد ميبيني بدبختي من رو ، مادر آدمم بچشو درك نميكنه ،، ولي بدبختي اينه من روم نميشه به بابام بگم خجالت ميكشم !!
ديگه واقعا اشكم در اومد بعد اين حرف
سعيد : خب من كه با بابات صميمي هستم خودم ميرم بهش ميگم
من كه خيلي خوشحال شده بودم گفتم جدي ميگي؟؟؟
سعيد گفت خب اره تو خوشحال بشي منم خوشحال ميشم ، در ثاني منم دست كمي از تو ندارم تو كارت راه افتاد بايد براي من آستين بالا بزني .
پريدم سعيد رو يه ماچش كردم و گفتم يعني سعيد تو اين كار رو بكن من از خجالتت در ميام . اصلا ميدم يه چند وقت پيش تو باشه .
سعيد در حالي كه يه هو انگار يه سطل آب روش خالي كرده باشم گفت :
استغفرالله ، بچه عاشقي ديوانت كرده ها ، اينقدر مزخرف نگو بفهم چي ميگي
گفتم بابا من و تو نداريم اصلا تيز كار تو رو هم راه ميندازم و به قول معروف برا تو هم آستين بالا ميزنم تو هم ايشالله اگه گرفتي هر وقت دلمون خواست با هم عوضش ميكنيم
سعيد كه خيلي ناراحت شده بود پاشد بره ،، گفتم سعيد كجا چرا ناراحت شدي ؟؟
سعيد : فقط خفه ديگه داري شورش رو در مياري اين چرت و پرت ها چيه ميگي ؟
گفتم خب شرمنده آخه ذوق زده شدم ؛ تو همين الان برو اوكي رو از بابام بگير ، اگه بابام قبول كرد تو سريع با ماشين بيا دنبالم من ميرم تيز ميگيرم ميارمش تا قال قضيه كنده بشه
سعيد در حالي كه ميخنديد گفت بابا تو هم مغزت عيب كرده ها چقدر عجله داري ؟؟ بذار بابات قبول كنه ديگه بعدش به بزرگتر ها مربوطه ، تازه اول بايد قرار خواستگاري بذاري ، بعد بله برون بعد عقد و عروسي .
من رو ميگي !!!!!!
سعيد : تازه مراقب باش مهريه رو زياد نبرن ها كمش خوبه . مهر آدم كه به مهريه نيست به اين هستش كه تو دلت باشه واقعا .
من رو ميگي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سعيد جان چي ميگي داداش تو؟؟؟ بابا تو برو اوكي رو و صد البته پولش رو از بابا بگير آخه ميدوني بعد اينهمه وقت يه بار دل ما عاشق يه گوشي نوكياي n90 خوشگل ماماني شده !!
سعيد رو ميگي در حالي كه داره كمربندش رو باز ميكنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو تا پول رو بگيري من تيز ميپرم از موبايل فروشي بغل مغازمون يكي ميگيرم البته طرف آشنا هم هست ميتونم چك هم بدم !!
سعيد جان چرا كمربندت رو دور دستت ميپيچي ؟؟ اي بابا چرا اينقدر قرمز شدي ؟؟ سعيد جان چرا ناراحتي داداش ؟؟ من يه بار ميخوام به آرزوم برسم ها ؟؟ حالا خيره سرمون يه بار عاشق شديم ؟؟
سعيد داداش ميگم بيخيال نميخواد تو چيزي به بابامون بگي
ميگم سعيد نيا جلو تو خيلي مثل اينه ناراحتي
نه سعيد يعني آره ها نه يعني من خب بابا چرا ناراحت شدي
نه مثل اينكه اوضاع خيطه من در برممممممممممممممممممممممممممم
فعلا
نكته اخلاقي : عشق بايد هميشه سخت به دست بياد و حتما معشوق بايد گرون باشه تا سخت تر بدست بياد!!!
پينوشت 1 :
خيلي درد داره هشت ماه فكر كني تحويل خط موبايلت مهر ماه باشه وقتي مهر شد ببيني تو محاسبات اشتباه كردي و تحويلش آبان ماه هست
پينوشت 2 :
درد بيشترش اينه خيلي ها كه تحويلشون براي اسفند و فروردين سال ديگه هستش بيان تحويل فوري خط كوفتيشون رو بگيرن به منهم بخندن
پينوشت 3:
سعيد كوفتت بشه كه يه ماه زودتر از من خطت اومد
نكته ۱: سعيد حواست باشه پست بعدي نوبت تو هستش ها
نکته ۲ : بابا پست قبلی خیلی خطرناک بود من تهدید جانی و وبلاگی و خلاصه همه جور تهدید شدم
مرد و يك زن به ريسمانی كه از يك هليكوپتر آويزان بود چنگ زده بودند. خلبان اطلاع داد كه وزن هليكوپتر سنگين است و بايد يكی از آنها فداكاری كند و برای نجات جان بقيه، ريسمان را رها كند.
همگی آنها به هم نگاه كردند و به دنبال فرد فداكاری می گذشتند. ناگهان زنی كه در بين آنها بود شروع به سخن گفتن كرد و چنين گفت:
«ما زنها تمام زندگيمان را صرف فداكاری برای مردها كرده ايم. از درد و رنج زايمان گرفته تا تربيت فرزندان و اداره كردن خانه و ... بنابراين نگران نباشيد، اينجا هم من فداكاری می كنم و برای نجات جان شما خودم را فدا می كنم.»
مردها كه اشك در چشمانشان پر شده بود و از اينهمه فداكاری احساساتشان به شدت تحريك شده بود، همگی دستهايشان را از ريسمان رها كردند كه برای زن دست بزنند كه ...
و زن به سلامت به مقصد رسيد
نتيجه اخلاقي 1 : زن ها نمونه بارز .............. جرئت گفتن ندارم
نتيجه اخلاقي 2 : مرد ها نمونه بارز ....... اينم گفتن نداره
يه سوال : يكي ميتونه تو تاريخ يه جنگي رو برام مثال بزنه كه آتيش جنگ توسط زن روشن نشده باشه
تذكر مهم : مطمئنا خانمهاي محترم متوجه شده اند كه هيچ توهيني بهشون نشده !!! براي همين از آقايون عزيز پيشاپيش معذرت ميخوام !!!! (اينو گفتم كه كارآگاه بعد از قتلم بدونه دنبال كيا بايد بگرده و حتما پشت ميدان جنگ رو هم در نظر بگيره)
نكته اموزشي : سعيد جان نكته آموزشي اين مطلب خيلي سنگينه و سخته اميدوارم دركش كني
پينوشت 1 :
اگه تو خمپاره در كنار همه دوستان هميشه اسم پويا رو زبونم بود تو همه چي و هيچي هم در كنار همه دوستان سعيد پياز داغ يه چيز ديگست (سعيد حالا تو چاق شو)(پويا كجايي كه سرت هوو آوردم)
پينوشت 2 :
والله هر چي بالا پايين ميكنم ميبينم وبلاگ هك نشده پس جون مادرت بيخيال ما شو
پينوشت 3 :
چهار تا پستم رو براي چهار نفر كنار گذاشتم
1. سعيد پياز داغ 2. خزان پالیزیان (دختر پاييزي) 3 و 4 هم بعدا
اگه موافق بودن خبرم كنن (نوشتن مطلب با كمترين سانسور و طبق نثر شخصي خود افراد هستش)
تذكر پينوشتي : سه ماه سخت كاملا شخصيه
راستي : بيچاره خمپاره
يا علي مدد
روز دریافت کارنامه های کنکور بود . روزی که من و جوانه و خیلی های دیگر پی می بردیم که آیا حق انتخاب رشته مورد علاقه مان را داریم یا نه؟ یک روز پر از اضطراب و نگرانی... هر چند من و جوانه خیلی امیدوار بودیم و میدانستیم که دلشوره مان چیزی طبیعی است .
من و جوانه سالها با هم بودیم و حالا درست مثل یک روح در دو بدن از هم جدا نمی شدیم . خنده و شادی ما با هم بود و در غصه و اندوه هم شریک یکدیگر . آن روز جوانه به راستي زيباتر از هميشه به نظر مي رسيد .
همان جا دونفري سوار تاكسي شديم و نزديكي دانشگاه پياده شديم . من تا خواستم كرايه تاكسي را بپردازم متوجه شدم كه جوانه مثل برق و باد از خيابان رد شد . آن هم بدون اينكه به پل هوايي اعتنايي داشته باشد . او با سرعت به آن طرف خيابان رفت و دست به كمر زد و از ته دل خنديد ، سري برايش تكان دادم و از ناراحتي اخم كرده ، راهم را به سوي پل هوايي كج كردم . بعد براي آنكه بيشتر حرص جوانه را در بياورم آهسته تر از هميشه پل را طي كردم . به انتهاي پل كه رسيدم با شادماني به استقبالم آمد و گفت :
الهي قربون نظم و انضباط تو برم . تو رو خدا اينقدر اخم نكن!
فقط نگاهش كردم و چيزي به زبون نياوردم اما او دستم را گرفت و گفت : حالا ديگر بخند و بيا برويم كه دارد دير ميشود ....
با ناراحتي گفتم : جوانه بالاخره اين سر به هوايي تو كار دستت مي دهد .. تو جان مرا به لبم رساندي از بس كه دست به كارهاي خطرناك زدي!!
***************
صف طويلي براي دريافت كارنامه تشكيل شده بود . من و جوانه هم توي صف ايستاديم تا نوبت مان بشود . خيلي زود نوبت به ما رسيد كارنامه هايمان را گرفتيم ، ناگهان جوانه جيغ بلندي كشيد و مرا در آغوش گرفته و فرياد زد: رتبه ام دوهزار شده .
خوشبختانه من هم رتبه ام خوب شده بود البته پنج هزار و ششصد شده بود هر چند به پاي رتبه جوانه نمي رسيد تازه به خود آمدم و بلافاصله جوانه را به آغوش كشيدم همان لحظه كنار گوش او گفتم : اي شيطون باز هم عجله كردي و از من جلو زدي؟
گونه ام را بوسيد و گفت : مريم خيلي خوشحالم .... بالاخره زحمات شبانه روزي مان نتيجه داد .
منهم گفتم : بايد هم نتيجه ميداد ما خيلي زحمت كشيديم .
از دانشگاه بيرون زديم و طول كوچه را تا سر خيابان قدم زنان پشت سر گذاشتيم . جوانه با حرارت خاصي از روزهاي آينده دانشگاه كلاس و استاد و بالاخره هر چه كه به ذهنش مي رسيد صحبت مي كرد . آن هم با چه شور و گرمايي !
ما هر دو آرزو داشتيم كه در دانشگاه حضور پيدا كنيم و دانشجو خوانده بشويم .
**************
همينطور كنار خيابان قدم ميزديم كه صداي بوق اتوموبيلي توجهمان را جلب كرد زير چشمي نگاهي به اتوموبيل انداختم متين پشت فرمان نشسته بود . اشاره كرد كه سوار بشويم ، به جوانه گفتم : بيا كه از پياده روي نجات پيدا كرديم . داداشم آمده دنبالم .
جوانه سرخ و سفيد شد . نميخواست سوار شود دستش را گرفتم و به زور سوارش كردم . متين وقتي پي به رتبه هايمان برد خيلي خوشحال شد چند صد متر جلوتر وقتي به يك شيريني فروشي رسيديم متين اتوموبيل را نگه داشت . قبل از او جوانه بود كه از اتوموبيل پياده شد و بي آنكه نگاهي به خيابان بياندازد دوان دوان به آن طرف دويد و وارد شيريني فروشي شد.
متين شگفت زده گفت : عجب دختر باهوشي است از كجا فهميد كه من ميخواهم شيريني بخرم !
من اما كه از دويدن ناگهاني او در خيابان جان به لب شده بودم گفتم : با همه اينها خيلي سر به هواس ... با اين بي توجهي ها آخر يه كاري دست خودش مي دهد .
*************
صداي كشيده شدن وحشتناك لاستيك هاي يك اتوموبيل بر روي آسفالت هر دو نفر ما را از جا پراند . با هم برگشتيم و به خيابان و صحنه به وجود آمده خيره شديم . جوانه و يك جعبه شيريني توي هوا چرخ ميخوردند .
******
با چشماني نمناك به ديدار جوانه رفتم . او حالا به صورت يك تكه گوشت بي حركت در گوشه خانه افتاده است و آرزو به دل مانده كه قدم به دانشگاه بگذارد .
راستی دوستانی که با نظراتشون همیشه من رو شرمنده خودشون میکنن باید بگم که طبق اعلام خود بلاگفا فعلا قسمت نظرات همچی یک کمی مشکل داره و نظرات ثبت نمیشه که امیدوارم زودتر حل بشه
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي
ليلي هاي نزديك لحظه اي
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد
خدا خنديد
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ،
ليلي گفت : من
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود
ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند .
زمين خدا گرم شد
خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود
بخشندگی را از گل بیاموز زیرا کفشی را که لهش میکند نیزخوش بو می کند
ملکوت خداوند...مـوجمردی تصمیم گرفت به دیدار زاهدی برود که می گفتند نه چندان دور از صومعه اسکتا میزید.پس از مدتی سرگردانی بی هدف در صحرا، سر انجام راهب را یافت و گفت: می خواهم نخستین گامم را در طریق روح بدانم. زاهد مرد را به کنار چاه کوچکی برد و از او خواست بازتاب چهره خودش را در آب بنگرد. مرد کوشید چنین کند، اما در همان هنگام ، زاهد ریگهایی به درون آب پرتاب میکرد و به آب موج می انداخت.مرد گفت: اگر شما همین طور ریگ در آب بیندازید که نمیتوانم چهره ام را در آب ببینم.زاهد گفت: درست همان طور که آدم نمیتواند جهره خودش را در آب های مواج ببیند ، جست و جوی خداوند با ذهنی نگران هم ناممکن است.این نخستین گام است !پائلو کوئلیو-----------------------------------ملکوت خداوندشنیده ام که روزی عیسی مسیح می گذشت.تازه صبح دمیده بود وخورشید داشت طلوع می کرد.عیسی دید ماهیگیری تورش را به دریاچه می اندازد.نزدیک ماهیگیر آمد و به او گفت:"چرا زندگیت را با ماهی گیری هدر می دهی؟ دنبال من بیا و من به تو یاد خواهم داد که چگونه ملکوت خدا را در تورت صید کنی."ماهیگیر برگشت و به عیسی نگاه کرد و نور غیر متعارفی در چشمهای او دید.مرد هوش از سرش پرید.تورش را به زمین انداخت و دنبال عیسی رفت. پیش از اینکه از آبادی بیرون بروند مردی دوان دوان سر رسید و به ماهیگیر گفت:"کجا می روی ؟ پدرت مرده."پدرش مریض بود و بسیار هم پیر. هر لحظه احتمال مردنش می رفت.ماهیگیر به عیسی گفت:"چند روزی به من وقت بده تا برای مرد پیر احترامات لازمه را بجا بیاورم."عیسی گفت:"لازم نیست.بگذار مردگان مردگان را به خاک بسپارند."برای عیسی کل آبادی مرده محسوب می شد. پس به او گفت:"مردم آبادی او را دفن می کنند –نگرانش نباش."چرا عیسی گفت که مردگان مردگان را به خاک می سپارند؟زیرا همهء کسانی که در گذشته زندگی می کنند مرده محسوب می شوند.فقط کسانی که در حال زندگی می کنند زنده به حساب می آیند.زندگی یعنی حال-اینجا و اکنون- لحظهء فراری است.در صورتی به چنگش خواهی آورد که به طور کامل سبکبار باشی و گرنه دستت تهی خواهد ماند.اگر ذهن شما به سمت گذشته گرایش داشته باشد- لحظهء فرار زندگی را از دست خواهید داد.حتی وقتی که به گذشته فکر نمی کنید بلکه به گذشته ای که در آینده انعکاس یافته فکر می کنید-این اتفاق باز هم می افتد.اما هرگز در حال بسر نمی برید..یا در گذشته اید که دیگر موجود نیست یا در آینده اید که هنوز نیامده.هیچ کدام نیستند.هردو فاقد موجودیتند.بنابر این شما مثل یک آونگ بین گذشته و آینده در رفت و آمدید. و در این آمد و شد آن لحظهء فرار که همانا زندگی است از دست می رود. و تنها از طریق زندگی است که می توان به خدا پیوست.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.هيچ اتفاقي نيفتاددر واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.
اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم .
من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم .
من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم .
من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم .
من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند .
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد .
من به هر چه که خواستم نرسيدم ...
اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم ..
بدون ترس زندگي کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتواني بر تمام آنها غلبه کني..